تبليغاتX
کلبه سادگی

کلبه سادگی

زمزمه هاي دلتنگي هر انسان پژواک انسان درون اوست

 

تو از من مي خواهي كه نبينم آنچه را كه دوست ندارم در رفتار تو ببينم ،
تو از من مي خواهي چشمانم را ببندم بر روي هر آنچه كه از آن وحشت دارم و متنفرم ، و از تو سر مي زند ،
تو از من مي خواهي كه باراني باشم و از من مي خواهي خوشه اي سبز از دستان خدا به تو هديه كنم ،
تو از من مي خواهي اشكهايم را فرو برم ، چون اشك ريختن را بچه گانه مي داني ، ومن را كودك ، و من به زور مي خندم !!
من ديوانه ميشوم وقتي مي بينم بايد آنگونه باشم كه تو مي خواهي ، ولي تو لحظه اي ، حتي لحظه اي از آنچه كه من
مي خواهم ، جامه اي بر تن نمي كني !....
..........
..........
و من باز چشمانم را مي بندم ، بغضم را مي بلعم و ....
سكــــوت مي كنم

 

 

+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت 22:14 توسط سمير |

 

 

آنقدر عاشقانه لبخند مي زد
كه آسمان زلال خواستنش را
حس مي كرد
و مسافر آبي باران
در آستانه چشمش
خانه مي ساخت
چه غريب بود
آن روز كه بوي سيب
در گندمزارهاي بي تفاوتي گم شد
چه غريب بود
گيسوان اين حواي تنها
وقتي قبول كرد
تنها
به بهاي جرعه اي عشق
بار معصيت كهن آدم را
تا انتهاي راه
به دوش كشد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 20:11 توسط سمير |

امشب ، با دلم كه مالامال از احساس زيباي دوست داشتنت هست زمزمه ي ديگه اي رو شروع مي كنم ، واقعا خدا رو چطوري مي تونم شكر كنم كه اين احساس قشنگ رو به من هديه كرد ! كاش مي دونستي دلم برات يه ذره شده ، نمي خوام بگم كه خيلي می تونستی مهربوني باشی ، يا اصلا مگه كي بوده كه فکرت ، اذيتم نكرده ؟ هميشه تا فرصتي براي ديدنت ، اون هم توی خواب یا توی رویا پيدا مي كردم و اونجا خدا خدا مي كردم كه تو رو تنها ببينم.. و تا توی اون عالم غریب تنها مي شديم ، فيلت ياد هندوستان مي كرد و يه چيز كوچيك رو بزرگ مي كردي و كلي صغري و كبري مي چيدي كه چي ؟ که چرا من سر زدن هام  کم شده.. آخه تو هم تقصیری نداری.. چون من این روزا کم خواب رو مهمون خونه ی چشام کردم.. و کم بوده که مسافر رویاهای سرزمین زیبای با تو بودن بشم.. آره.. کلی گله می کنی و من کلی گوش می دم و ناز اون حرف های قشنگت رو به جون می خرم.. که  تو با این حرفات گذر زمان رو از هر دومون می دزدی.. غافل از اینکه تازه ، کم حرفات هوش و حواسم رو از عمق وجودم ربوده..

به خدا تا حالا نشده اينقدر احساس سعادت و خوشبختي كنم من براي اولين باره كه خودم و اينقدر به خوشبختي اون هم از جنس مخملیش نزديك مي بينم ، همش به خاطره حس کردن لطافت رویای وجودت تو تو تو تو... 

درك مكني چي ميگم  ؟ هر روز که می گذره ای کاش.. از شدت علاقه ي من به تو يك ذره هم كم بشه.. ولی دریغ از یه ذره.. همه ي اينها رو مي دونم..

اي كاش مي تونستم دلم رو بهت نشون بدم كه در رویای بی سرانجام انتظار رسيدن به تو لحظه شماري مي كنه.. این حس قشنگ همه چيز و همه كس و آيين منه.. باور كن دوست داشتنت زيباترم كرده ، بهم اميد و انگيزه داده..

شاعر معروف مصري نزار قباني در يكي از قصايدش ، مصرع زيباي داره كه ميگه :« حُبُكي خريطتي !! » يعني عشق تو نقشه ي من است منظورش نقشه ی تمام وجودم هست خودت بهتر مي دوني كه توي نقشه ي يه كشور همه چيز اون كشور وجود داره.. نزار مي خواسته با اين تشبيه بگه كه عشق همه چيزه يه عاشقه.. ولي اين مصرع به دلم نچسبيد و اگه من به جاي نزار بودم مي دوني چي مي گفتم ؟

مي گفتم : « حُبُكي عاصمتي !! » يعني عشق تو پايتخت وجود من است.. حالا لابد مي پرسي چرا

« عاصمتي / پايتخت من » ؟؟ آخه مي دوني اگه بري و نگاهي بندازي به ترجمه كلمه « عاصمة » از ريشه كلمه ي « عصم » گرفته شده به معناي « پناه برد » و اينكه در زبان عربي به پايتخت ميگن « عاصمة » دليلش اينه كه بهترين پناهگاهه نسبت به شهرهاي ديگه هست كه هم امنيت داره و هم زيبايي و شكوه  ...  حالا بعد از همه ي اين تفاصيل فهميدي كه چرا ميگم « حبكي عاصمتي !! »  چون واقعا عشق تو  ، به من امنيت داده.. به من شكوه و زيبايي داده .. و  تو  پايتخت همه ي آرزوهاي مني ، آرزوهايي كه تنها با تو و در كنار تو و در آغوش تو محقق ميشه..

عزيزكم ، اي ناز نازنين.. زيبايي عشق تو هيچوقت با واژه هاي همچو مني قابل وصف نيست.. باور کن...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 2 تیر1385ساعت 21:31 توسط سمير |

شوق دیدار یار دارم امروز

عطش خوش دلدار دارم امروز

مدتی ایست که حالی نمی جویی از ما

به خدا که حال عجیبی دارم امروز

همه گفتند : دلدار قصد سفر کرده

گفتم : من قصد استقبال دارم امروز

در هوای شهر ما بوی او می آید

گویی که یاد خوش ایام دارم امروز

بهر دیدن روی خوش تو

لحظه ها را به وام دارم امروز

گر شود دیدار تو حاصل

با تو رازها دارم امروز

بهر رخ زیبایت طلوع خورشید را

چون هدیه ای زیبا دارم امروز

من به شوق تو دیوانه آمدم

عشق را به امانت دارم امروز ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 21:48 توسط سمير |

گاهی اوقات آن کسی که اصرار داری ، بداند که برای تو مهم است ، اصلا انگار نه انگار که در گوشه ی چشم او جای دیدن داری و یا لااقل اینگونه تصور می کنی و یا اینگونه نشان می دهد..

شرط مهم بودنش ، خوب بودن او نیست.. همینکه می دانی ، مهم است که بداند ، مهم است اصل شرط برای توست

..هرگز از بی توجهی او به خودم افسرده حال نمی شوم ، که این خودش درد بزرگیست.. و از آن بزرگ تر اینکه آدمی با این  بی مهری در رویاهایش عشق بازی نکند و بسی حیف است گذر ساده ی آدمی از این حال غمناک بی توجهی شخصی عزیز شده در دامان خیال هر روز من..

 

آری ؛ من از بی حرمتی نگاه تو به واژه هایم نمی ترسم ، از غرور بزرگ بودن کلامم برای تو می ترسم.. تو مهم هستی ولی آن وصفی که این مهم بودن تو را رساتر نماید ، مهم تر است.. شاید هرگز ندانی که در عین گذر ساده از وجودم ، باز بزرگی مهم بودن توست که تحمل این جفای تو را برایم ساده تر می کند.. همیشه چیزی در آن انتهای خیال رویاهایم از تو غول  دست نایافتنی همه چیزم را می سازد ، ولی باز تو انگار نه انگار...

می دانم که می دانی که برایم مهم هستی که به رویم نمی آوری تا این تشنگی من عمیق تر و بیش تر شود.. نیک می دانم...         

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 0:52 توسط سمير |

در فراسوي اين شب و در اين لحظات تنهايي و تاريكي كه همه را خواب ناز در برگرفته و آسمان را آرامشي وصف ناپذير، بعضي ها هم هستند كه شايد به دردي و يا غمي آسودگي خاطر را از دست داده و بجاي اينكه در بستر خواب مأوا گرفته باشند سر در گريبان انداخته و لحظات تنهايي خويش را كه با تاريكي شب همراه است  ، در فكر چراها و بايدها به انتظار سپيده دمان خواب را به فراموشي سپرده ، گويا كه خطِ گذشتهِ ديروز را در مسير چشمانشان در حال ، گذران مي بينند كه خود اين حكايتي است كه تا خود در آن حال و وضع قرار نگيري توصيفش چون داستان آن مردمان هندي است كه در اتاقي تاريك بر شناسايي فيلي بر آمده بودند كه چون هر كدام از طريق حواس ،‌ معرفت كسب مي كرد فيل را آنچنان وصف مي كرد كه حواسش درك كرده بود ، پس در باب اين مطلب سخن بايد كوتاه كرد كه اكنون مرا طاقت اين سخنان نيست هرچند كه سخن تسكين است براي دلي كه مدتيست هدف دردهاست ولي امان و افسوس از حرف و سخني كه در اين باقيست و راه به جايي ندارد كه سرنجامش را از همان الف آغازش مي توان حدس زد كه اين نيز خود درديست ازهزاران درد ديگر ...

دلم امروز به خاطر همه چيز گرفته ، تصميم گرفتم كه همچون تمام لحظه هايي كه بر من به تلخي اين لحظه مي گذرند به قلم پناه بياورم و دردم را با كاغذ و قلم در ميان بگذارم شايد اينگونه تسكين يابم ولي ترس از اينكه نكند ، توانم را در فهم و حل مشكلات و ناگواريهاي ايام كم كند و يا اصلا ،  ديگري كه آن را مي خواند مرا به عدم درك وقايع پيرامونم متهم كند و تصوراتي كه ممكن است خودِ مرا به وجود خودم مشكك كند ، در اين دنياي پر از عجايب تكنولوژيكي و ماشينيزم رو به توسعه ، بيان احساسات درون به تصور خيلي ها كار مردمان جهان سوم است كه وقت و انظباط براي آنها كمترين قيمت را دارد آخر اين نوشته و امثال آن هدر دادن وقت و طلب محال است زيرا زمان در حال گذر ،  و آن لحظه كه سپري شد به گذشته تعلق دارد و بايد فراموش شود ، هراس از اينكه پناه من فقط همين كلمات باشد مرا از نوشتن باز مي دارد و يا لاأقل مرا در انجام اين كار مردد..  ولي با اين وجود در تمام اين مدت نوشتن را رها نكردم و امشب و در اين لحظه آه درون را با جوهر قلم در مي آميزم تا كه واژه هايم رنگي همچون رنگ دل گيرند و سخنم بوي حضورم را دهد و مرا به درك آهنگ دل ، حتي كه از جايي غير دلم هم كه باشد ، توانا سازد پس حجّت را در نوشتم يافتم وقتي كه فعلا همه درها بسته اند و مرا ناگزير از درد دل كردن ، در جايي كه هنوز مانده ام  كه ، خانه ي دل واقعاً كجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خانه.. خانه.. خانه ي دل كجاست ؟

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 3:28 توسط سمير |