تو از من مي خواهي كه نبينم آنچه را كه دوست ندارم در رفتار تو ببينم ،
تو از من مي خواهي چشمانم را ببندم بر روي هر آنچه كه از آن وحشت دارم و متنفرم ، و از تو سر مي زند ،
تو از من مي خواهي كه باراني باشم و از من مي خواهي خوشه اي سبز از دستان خدا به تو هديه كنم ،
تو از من مي خواهي اشكهايم را فرو برم ، چون اشك ريختن را بچه گانه مي داني ، ومن را كودك ، و من به زور مي خندم !!
من ديوانه ميشوم وقتي مي بينم بايد آنگونه باشم كه تو مي خواهي ، ولي تو لحظه اي ، حتي لحظه اي از آنچه كه من
مي خواهم ، جامه اي بر تن نمي كني !....
..........
..........
و من باز چشمانم را مي بندم ، بغضم را مي بلعم و ....
سكــــوت مي كنم
آنقدر عاشقانه لبخند مي زد
كه آسمان زلال خواستنش را
حس مي كرد
و مسافر آبي باران
در آستانه چشمش
خانه مي ساخت
چه غريب بود
آن روز كه بوي سيب
در گندمزارهاي بي تفاوتي گم شد
چه غريب بود
گيسوان اين حواي تنها
وقتي قبول كرد
تنها
به بهاي جرعه اي عشق
بار معصيت كهن آدم را
تا انتهاي راه
به دوش كشد
شوق دیدار یار دارم امروز
عطش خوش دلدار دارم امروز
مدتی ایست که حالی نمی جویی از ما
به خدا که حال عجیبی دارم امروز
همه گفتند : دلدار قصد سفر کرده
گفتم : من قصد استقبال دارم امروز
در هوای شهر ما بوی او می آید
گویی که یاد خوش ایام دارم امروز
بهر دیدن روی خوش تو
لحظه ها را به وام دارم امروز
گر شود دیدار تو حاصل
با تو رازها دارم امروز
بهر رخ زیبایت طلوع خورشید را
چون هدیه ای زیبا دارم امروز
من به شوق تو دیوانه آمدم
عشق را به امانت دارم امروز ...
گاهی اوقات آن کسی که اصرار داری ، بداند که برای تو مهم است ، اصلا انگار نه انگار که در گوشه ی چشم او جای دیدن داری و یا لااقل اینگونه تصور می کنی و یا اینگونه نشان می دهد..
شرط مهم بودنش ، خوب بودن او نیست.. همینکه می دانی ، مهم است که بداند ، مهم است اصل شرط برای توست
..هرگز از بی توجهی او به خودم افسرده حال نمی شوم ، که این خودش درد بزرگیست.. و از آن بزرگ تر اینکه آدمی با این بی مهری در رویاهایش عشق بازی نکند و بسی حیف است گذر ساده ی آدمی از این حال غمناک بی توجهی شخصی عزیز شده در دامان خیال هر روز من..
آری ؛ من از بی حرمتی نگاه تو به واژه هایم نمی ترسم ، از غرور بزرگ بودن کلامم برای تو می ترسم.. تو مهم هستی ولی آن وصفی که این مهم بودن تو را رساتر نماید ، مهم تر است.. شاید هرگز ندانی که در عین گذر ساده از وجودم ، باز بزرگی مهم بودن توست که تحمل این جفای تو را برایم ساده تر می کند.. همیشه چیزی در آن انتهای خیال رویاهایم از تو غول دست نایافتنی همه چیزم را می سازد ، ولی باز تو انگار نه انگار...
می دانم که می دانی که برایم مهم هستی که به رویم نمی آوری تا این تشنگی من عمیق تر و بیش تر شود.. نیک می دانم...
در فراسوي اين شب و در اين لحظات تنهايي و تاريكي كه همه را خواب ناز در برگرفته و آسمان را آرامشي وصف ناپذير، بعضي ها هم هستند كه شايد به دردي و يا غمي آسودگي خاطر را از دست داده و بجاي اينكه در بستر خواب مأوا گرفته باشند سر در گريبان انداخته و لحظات تنهايي خويش را كه با تاريكي شب همراه است ، در فكر چراها و بايدها به انتظار سپيده دمان خواب را به فراموشي سپرده ، گويا كه خطِ گذشتهِ ديروز را در مسير چشمانشان در حال ، گذران مي بينند كه خود اين حكايتي است كه تا خود در آن حال و وضع قرار نگيري توصيفش چون داستان آن مردمان هندي است كه در اتاقي تاريك بر شناسايي فيلي بر آمده بودند كه چون هر كدام از طريق حواس ، معرفت كسب مي كرد فيل را آنچنان وصف مي كرد كه حواسش درك كرده بود ، پس در باب اين مطلب سخن بايد كوتاه كرد كه اكنون مرا طاقت اين سخنان نيست هرچند كه سخن تسكين است براي دلي كه مدتيست هدف دردهاست ولي امان و افسوس از حرف و سخني كه در اين باقيست و راه به جايي ندارد كه سرنجامش را از همان الف آغازش مي توان حدس زد كه اين نيز خود درديست ازهزاران درد ديگر ...
دلم امروز به خاطر همه چيز گرفته ، تصميم گرفتم كه همچون تمام لحظه هايي كه بر من به تلخي اين لحظه مي گذرند به قلم پناه بياورم و دردم را با كاغذ و قلم در ميان بگذارم شايد اينگونه تسكين يابم ولي ترس از اينكه نكند ، توانم را در فهم و حل مشكلات و ناگواريهاي ايام كم كند و يا اصلا ، ديگري كه آن را مي خواند مرا به عدم درك وقايع پيرامونم متهم كند و تصوراتي كه ممكن است خودِ مرا به وجود خودم مشكك كند ، در اين دنياي پر از عجايب تكنولوژيكي و ماشينيزم رو به توسعه ، بيان احساسات درون به تصور خيلي ها كار مردمان جهان سوم است كه وقت و انظباط براي آنها كمترين قيمت را دارد آخر اين نوشته و امثال آن هدر دادن وقت و طلب محال است زيرا زمان در حال گذر ، و آن لحظه كه سپري شد به گذشته تعلق دارد و بايد فراموش شود ، هراس از اينكه پناه من فقط همين كلمات باشد مرا از نوشتن باز مي دارد و يا لاأقل مرا در انجام اين كار مردد.. ولي با اين وجود در تمام اين مدت نوشتن را رها نكردم و امشب و در اين لحظه آه درون را با جوهر قلم در مي آميزم تا كه واژه هايم رنگي همچون رنگ دل گيرند و سخنم بوي حضورم را دهد و مرا به درك آهنگ دل ، حتي كه از جايي غير دلم هم كه باشد ، توانا سازد پس حجّت را در نوشتم يافتم وقتي كه فعلا همه درها بسته اند و مرا ناگزير از درد دل كردن ، در جايي كه هنوز مانده ام كه ، خانه ي دل واقعاً كجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خانه.. خانه.. خانه ي دل كجاست ؟